تنهاترین تنهای شهر تنهایی

تنهایی خودم

مرد ه ام
 

به ساعت نگاه میکنم حدود سه نصف شب است.

 

چشم میبندم تا مبادا که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره میروم.

 

سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کشت زار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

 

و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس....

 

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده

 

از عش.ق به هوا میپرم و خوب میدانمکه......

 

سالهاست مرده ام!!!


[ دوشنبه 01 مهر 1392 ] [ 23:46 ] [ tanhataren-90 ] [ ارسال نظر(1) ]