تنهاترین تنهای شهر تنهایی

تنهایی خودم

بنز

پسر جوانی دختر زیبایی را دید،

شیفته ش شد،چند ساعتی با هم

تو خیابون قدم میزدن که

یهو یه بنز گرون قیمتی جلوی پاشون

ترمز زد. دختره ب پسره گفت: خوشگذشت ولی

نمیتونم همیشه پیاده را برم،بای.

نشت توی ماشین راننده بهش گفت:

خانوم ببخشید،

من راننده این آقا هستم لطفا پیاده شید...


[ سه‌شنبه 26 شهریور 1392 ] [ 20:37 ] [ tanhataren-90 ] [ ارسال نظر(1) ]